خاطرات ایمانداران ایمانداران
خاطراتی از ایمان ....

سرگذشت و خاطرات ایمانی، به معنای بازگو کردن تجربه هر فرد مسيحی در ارتباط با لمس توسط خداوند می باشد. این خاطرات می تواند کمکی باشد برای ديگر افراد تا از نقشی که عيسی مسيح در زندگی آنها ايفا کرده ، مطلع شوند.

 یوحنا باب ۴
۱۴ لیکن‌ کسی‌ که‌ از آبی‌ که‌ من‌ به‌ او می‌دهم بنوشد، ابداً تشنه‌ نخواهد شد، بلکه‌ آن‌ آبی‌ که‌ به‌ او می‌دهم‌ در او چشمه‌ آبی‌ گردد که‌ تا حیات‌ جاودانی‌ می‌جوشد.



« خواهر شهرزاد ( تولد دوباره ) »    به یادم آمد٬ همان شب از خدا خواسته بودم٬ خودش را به من نشان بدهد...این اتفاق عجیب به اشکال مختلف٬ چندین شب متوالی در زمان....    

« برادر پطرس منشی »    این کلام مثل چاقوی تیزی وارد قلبم شد و دیگر اصلا حواسم به سخنان آن روحانی نبود و تمام فکر و ذهنم به این مطلب بود که عیسی روح خداست....    

« خواهر روژان »    توی مرداب غصه و ناامیدی و الکل غرق شده بودم تنها چیزی که از من پیدا بود دستهایی بودن که به علامت تسلیم به مرگ و نابودی از مرداب بیرون بودن....    

« خواهر سحر ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    بايد چی ميکردم؟ آيا در گرسنگی، فقر، مرض و يا در چهارچوب خانه پوسيده می شدم و يا اينکه بار دوش کسی ميگرديدم و يا ....    

« سارا پالما »    شروع کردم به خوندن انجیل .بی تعصب. فقط میخواستم بدونم چرا مسیح فرزند خداست و چرا مسیحیان این ادعای عجیب رو....    

« نورآغا لوگری ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    صادقانه بگویم که این گفتار او برایم احمقانه معلوم میشد. فکر می کردم که این شخص یا بسیار احمق است و یا بسیار ساده ....    

« خواهر نگین (کانون مسیحیان جنوب ایران) »    در بیمارستان توی اتاق عمل بودم تمام دکترها بالای سرم بودم و خودم را می دیدیم مسیح هم بالای سرم بود. در عالم خواب پرسیدم چه میکنید، گفتن دارن....    

« برادرفهیم هروی ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    به آغوش گرم و پر مهر عیسای زنده پناه آوردم و عهد بستم تا عیسی را از طریق رساندن پیغام نجات بخش انجیل و موسیقی، خدمت کنم. رهبری گروه....    

« خواهر اشرف »    ما رابطۀ مان را با خدا گم کرده بودیم. من حتی در مورد خدا، فکر هم نمی کردم. او را هرگز نشناختم و کسی در مورد....    

« برادر کارو (کانون مسیحیان جنوب ایران) »    بارها اقدام به ترک کرده بودم ولی در میانه راه دوباره به سمت آن رفته بودم. در ان لحظات واقعا نیاز به یک منجی داشتم که من را از این منجلاب برای همیشه ....    

« خواهر فاطمه »    من خیلی ذوق زده شده بودم و فریاد می زدم و می گفتم که او را دیدم؛ او به من ظاهر شد. ولی وقتی دوستانم از من....    

« برادر ناصر ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    انقلاب در زندگی ام رخ داد. شروع کردم به دعاها و خواسته هايم و توقع هايم را به نام مسيح از خداوند درخواست نمودم. بدون ....    

« بدون نام »    زمانیکه توانستم در خیابان قدم بزنم، مردم مرا به یکدیگر نشان می دادند و می گفتند: « او مرده بود ولی اکنون زنده است. »....    

« برادر رحيم گرديزی ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    در آن اطاق کوجک زندان که از آسمان و زمين دور مانده بودم، عيسی مسيح خداوند برايم آرامش و خوشی ها را به لطف خود ....    

« خواهر غریبه (کانون مسیحیان جنوب ایران) »    فقط و فقط به مرگ فكر میكردم به روزی كه به زودی به سراغ من خواهد آمد و در این بین بیشتر از همه دلم به حال فرزندم میسوخت . اعتیاد مانند یك افعی ....     

« برادر سیاوش »    اگر تو خدائی هستی که مرگ انسان ها را جهت ترویج خودت می پذیری پس تو خدای من نیستی؟ اما او کیست؟ و من در آن زمان....    

« برادر وحید ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    از محبت و صميميت که به من نشان دادند بينهايت متعجب شدم. اول فکر کردم که اين وضعيت تظاهر ميباشد، ولی بسيار زود ....    

« برادر رضا. م »    نمی دانستم که چه کار باید بکنم. امیدم را به کلی از دست داده بودم و مثل یک مرده متحرک منتظر یک واقعه بودم. در این زمان....    

« برادر شهید ضیاء ندرت ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    کوشش می کرد به ترتيبی توسط غلامان خود او را از سر راه بردارد، تا اينکه در سال ۱۹۸۸ توسط حزب اسلامی افغانستان ربوده شد ....    

« برادر رضا »    من هم دعا کردم و تمام آن بار گران و سنگین را به او سپردم و حالا بالهایی مثل کبوتر دارم که پرواز می کند به آنجا....    

« خواهر استر (کانون مسیحیان جنوب ایران) »    صدا، صدای روح خسته خودم بود که می خواست از زندان گناه رهایی یابد و از من کمک می خواست. صداهایی که می شنیدم صداهای مردی بود که انگار در زندانی اسیر ....    

« خواهر شکيلا ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    بعد از اين خواب در ماه مارچ ۱۹۹۳ نسبت خانه جنگی ها، به پاکستان پناه بردم. در پاکستان با همسايه های خود تماس داشتم. يک همسایه ما....    

« برادر یوسف »    او به هلند بازگشت و من به دانشگاه رفتم ولی در دانشگاه با واقعیت های جدیدی آشنا شدم که ساختار ایدئولوژی من را تکان داد و پایه های اعتقاداتی ام تا حدودی سست شد....    

« محمد استاليفی ( اجتماع مسیحیان افغان ) »    ادرانروز همين که شيخ مرا ديد، او گفت: " ترا مسلمانی در کار نيست!" يگانه شکل اين واقعه را که من ميتوانم بياد بياورم....    

« خواهر سیمین »    مطمئن بودم که خدایی هست که من باید در جایی او را پیدا کنم. شکی نداشتم که این خدا ناله‌های مرا می‌شنود و یک روز....    

« برادر آرین »    من احساس میکردم که جواب تمام سوالهای بی پاسخ عمرم را پیدا کرده ام در حالی که در چشمانم اشک پر شده بود احساس میکردم که عیسی را خیلی وقت است که میشناسم و فقط ....    

« برادر سیروس »    همسرم که از تنهایی و تاریکی می ترسید، به من تلفن کرده، اعتراض می کرد و من نه تنها گوش نمی دادم بلکه با او دعوا....    

« برادر کِن »    من عضو یک گروه خلافکار و دزدی شده بودم حتی از کیف مادرفقیرم نیز پول می دزدیدم. روزی ، یک گروه مسیحی بنام (ارتش نجات ) در محلـه ما جلسه کوچکی برای موعظه ....